تبليغاتX
پستوی آفریده های یک آفریده
هرچند خلقتم انتخاب نبود اما پستویی ساخته ام تا زندگی را در آن محصور انتخاب هایم کنم
تاريخ مصرف نويسنده تمام شد.....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط از نوادگان قابیل | 

چرا ؟ واقعا چرا ؟ 100 ها نفر کشته . صد ها خانواده عزادار... صدها عزیز از دست رفته و هزارها خانواده چشم انتظار به درب های اوین و بازداشتگاه ها و زندان های مختلف و اضطراب مداوم از اینکه مبادا خبر افشای کهریزک های پنهان دیگر در راه باشد و داغداری های دردناک دیگه... آخه چرا ؟ چقدر ناگهان همه چیز رنگ عوض کرد ... چقدرناگهانی . اوایلش فکر می کردیم یه مدتی اعتراض می کنیم بعد همه چیز گلستون می شه و کم کم بین مردم و دولت و نهضت سبز مثل قبل صلح و حداقل آتش بس حاکم می شه . اما نشد . ... نشد که هیچ . این جنگ هر روز داره جدی تر می شه اینقدر که از ترس آینده دیگه شب ها خوابم نمی بره ... تا کی ؟ به خاطر چی ؟ به خاطر خودخواهی چند تا آدم ؟ چشم هامو می بندم و گوش هامو می گیرم تا نشنوم بحث خودخواهی چند نفر نیست و این قصه سر دراز داره و این قضیه به همین سادگی ها نیست... چشم باز می کنم و می بینم توی اطرافیانم بین کسایی که تا دیروز دوست صمیمی بودیم دشمنم . من برای او دشمن عقیده و دزد دین و او در چشم من ... و خاطرات 4 ساله مان محو می شود و بینمان دیواری به تیزی گاز اشک آور و به محکمی باتوم و به دردناکی گلوله علم می شود .

ولی چرا ؟ تا دیروز ایرانی بودیم و هم وطن . از گوشت و پوست همدیگه و متحد در برابر متجاوزین . تا دیروز اگه دست زور روی یکیمون بلند می شد سپر همدیگه می شدیم. تا دیروز من آبجی گله اون بودم و اون دوس جون من . تا دیروز خیابون های تهران و سختی های مسیر رو در کنار هم رد می کردیم و با هم بودنمون سختی ها رو آسون می کرد . تا دیروز تنها اختلافمون سر مطلقه بودن یا نبودن ولایت فقیه بود و وقتی بحث می کردیم آخرش بعد از کلی جار و جنجال هم نظر می شدیم اما امروز شدیم روبروی هم. اون به نام بسیجی و با اسلحه و من به نام اغتشاشگر و بی پناه و سلاح. چی شد که یکدفعه همه چیز به هم ریخت ؟ تا کی قراره تو هر اعتراض منتظر شنیدن رکورد کشته شده ها باشیم . ایرانی هایی که به دست ایرانی ها کشته بشن . مقتول هایی که شاید خونشون روی دست های همین دوست های دیروزشونه . تا کی هر وقت می خوام از خونه برم بیرون باید نگاه های نگران مادرم رو دنبال خودم ببینم ؟ چرا هر روز بدتر می شه ؟ چرا هر روز مظلوم تر می شیم ؟ هر روز بیشتر می سوزیم . چرا هر روز با اینکه کشته هامون بیشتر می شه ، با اینکه تاوان های بیشتر و بیشتر می دیم اما محکوم تر می شیم ؟

کاش خواب بود ... وقتی دلم خیلی می گیره و دوباره به فیلم های انتخاباتی موسوی سری می زنم احساس می کنم از تونل زمانی رد می شم و می رم به یه رویای قشنگ . کی فکر می کرد که کشتن جوون های این مرزو بوم اینقدر عادی و معمولی بشه که مردم به جای اینکه به تعداد کشته ها نگاه کنند به این نگاه کنند که چرا عاشورا به جای گریه کردن برای امام حسین اومدن تو خیابون تا اعتراض کنن؟ کی فکر می کرد آقا پلیسی که از بچگی بهمون می گفتند دوست شماست و شبا که می خوابیم بیداره تا آدم بدها رو بگیره امروز به جونمون بیفته و همونایی رو بکشه که بیدار می موند تا راحت بخوابن ؟ کی فکر می کرد که زمانی بیاد که دیگه بچه های 5 ساله هم بدونن گاز اشک آور چیه و باتوم چقد ردرد داره ؟

چرا ؟ واقعا چرا ؟ کی تموم می شه ؟ کی دیگه خیابون های انقلاب و ولیعصر رو خونی نمی بینم ؟ کی می شه وقتی تو خیابون راه می رم تزیین شهر نیروهای گارد ویژه و شیشه و سنگ های شکسته و خونی نباشه ... نمی تونم توجیه کنم . هر جور هم که نگاه می کنم می بینم چه جوری ایرانی ای که تا 7-8 ماه پیش هم وطنی بود که سینه اش رو برای هم وطنش سپر می کرد امروز هدف گلوله هاشو بکنه قلب یه عده زیادی از هموطناش . نمی تونم توجیه کنم که عالم دین چه طور می تونه دست تو دست قاتل بگذاره و همه هم بهش حق بدن و حتی خود عالم دینی قاتل شه و همه چشمشونو روی قتل و فسادش ببندند چون عالم دینیه؟ چطور این همه جوون بمیرن و حتی کشورهای اون سر دنیا هم از این همه خون پاشیده شده کف خیابون به تنگ بیان اما مردم خودمون ، هم شهریم ، هم وطنم هنوز بگه اغتشاش رو محکوم می کنیم . هنوز بگه عاشورا قیام نکن تا کشته نشی . بگه دولت ، دولت امام زمانه و تو که علیه دولت امام زمان می جنگی جزات مرگه. نمی تونم باور کنم که تو ایران ، گور دسته جمعی پیدا بشه و هیچ کس به روی خودش نیاره . حکومتی که از سر منبرهاش هزاران بار شنیدم اگر در مملکت اسلامی خلخال از پای زن یهودی کشیدند از درد بمیرید چطور کار از خلخال و النگو گذشته و داستان ترانه موسوی ها علم شد اما باز هم غیرتی نجنبید و باز هم ترانه محکوم شد که چرا بی حجاب بود؟

چه بلایی سر ما و مردممون اومده ؟ نمی فهمم که چطور نمی بینند ؟ چند نفر دیگه باید زیر ماشین له شن ؟ چند تا خانواده دیگه باید مصیبت زده بشن تا مردم ببینند ؟ گله من از حکومت نیست . اون ظالمه و از ظلمش نفعشو می بره و توی تاریخ ظلم هیچ وقت دل برای مظلوم نمی سوزونده. ظلم تکلیفش معلومه و ما هم که داریم باهاش می جنگیم اما با مردم که نمی شه جنگید .... اما مردم چرا ؟ مردمی که نفعی نمی برند ... مردمی که همیشه معمولا بیشتر هم جنس ها و هم طبقه هاشون رو می بینند تا ساکنان قدرت رو... اون ها چرا ظلم رو علیه مظلوم تایید می کنند ؟ با این مردمی که فقط احساسات پاکشون داره جهتشون می ده که نمی شه جنگید ، ملتی که تا اسم امام حسین اومد وسط دیگه به هیچ چیز فکر نکرد. این جمعیت اعتراض به حرمت شکنی عاشورا یک بار هم پیش خودش فکر نکرد محرم ماه حرام بوده و خون ریزی حرام ؟ اصلا کدوم حرمت شکسته شد ؟ حرمت شکنی سوت کشیدن بود یا قتل آدم های بی پناه ؟ یه بار هم فکر نکرد که 37 تا کشته توی یه روز اونم نه هر روزی ، روز عاشورا اونم تو مملکت اسلامی چرا باید اتفاق بیفته ؟ فکر نکرد که این 37 نفر به چه جرمی کشته شدن و این 37 خانواده چرا حق عزاداری و تشییع نداره ؟

تظاهرات روز عاشورا زیبا بود ، آن قدر که زیر بار زیبایی مظلومیتش چشم ها گریان بود و این اشک ها نه به خاطر سوزش گاز که از سر درد بود . مردمی که در سوگ شهادت نماد مبارزه با ظلم سینه می زدند و علیه ظلم زمانه شعار می دادند و بی سلاح به سمت گلوله هجوم می بردند . پرچمشان یا حسین بود و تنها حامیشان در میان آن همه گلوله ، خدا و خودشان. به نام دین با متظاهران به دین می جنگیدند و سر آخر هم از سوی ریاکاران دین ستیز به بی دینی متهم شدند ! جنگ با دروغگویان متظاهر به دین غیر از کار امام حسین در صحنه کربلا بود ؟ اما واقعا یاران حسینی آن میدان کدام ها بودند ؟ کسانی که گاز و باتوم و تفنگ و موتور و دوربین و عکس و شناسایی و وزارت اطلاعات و صدا و سیما و رسانه و... داشتند و ناگهانی با شتاب هجوم می آوردند و می زندند و می کشتتند یا بی سلاحانی که در برابر هجوم مخالفان چاره ای جز فرار یا پایداری نداشتند و اگر پایداری می کردند باید خطر مرگ یا اسارت را به جان می خریدند ؟

واقعا چی کار می شه کرد ؟ چطور می شه هاله مقدسی که به دروغ دور حکومت امام زمانی اسلامی توی ذهن مردم شکل گرفته رو کنار زد و واقعیت رو به دور از تقدس بهشون نشون داد ؟

 

پ.ن. بخشی از نامه علیرضا بهشتی به پدرش در 7 تیر 88

...اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطة اسلام لیبرالی می انجامید، چه کردند؟ به بهانة حراست از اسلامیت نظام، جمهوریت نظامی که تو در کنار امام و مرادت و به یاری بسیاری دیگر از همراهان دیروز و امروز معماری کرده بودی را به مذبح سلایق و علایق و داوری های شخصی بردند. خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت بردة خود را مطالبه می کردند را آشوب طلبی نامیدند، خوننشان را بر قداره بندان خود مباح ساختند، و به نام دین، دینداران را بی دین نامیدند، مذبوحانه به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حق خواهان را با شادکامی دشمنان قسم خوردة انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیت بخشی به کودتاگران دست و پا کنند....

 

پ.ن. بخشی از نامه فخرالسادات محتشمی پور به میرحسین موسوی:

... آرامش تو و وقار و چشمان نجیبت مرا به یاد مسیح می اندازد میرحسین عزیز. و هجمه هایی که به تو می شود و آسیب هایی که می بینی، دشمنان این پیامبر صلح و محبت را به یادم می آورد. به راستی که مردان خدا برای باقی ماندن نام و یاد خدا و دین و آیین الهی و صراط مستقیم، چه زجرها که نکشیدند و مسیح مولود این روزهاست و تو نیز با تولدی دوباره در این دوره سخت به مسیح پیامبر می مانی. با همان قلب مهربان. با همان چشمان معصوم. با همان وقار و سکینه ای که نشانه ایمان و باور عمیق به وحدانیت و حقانیت الله است و با همان لبخندی که روز به روز کم رنگتر می شود.

تو به مسیح می مانی وقتی فرزندانت را به آرامش دعوت می کنی و از مقابله به مثل باز می داری. تو به پیامبر صلح ودوستی می مانی وقتی دشمنانت را می بخشی و آنان را به گفتگو دعوت می کنی و به کنار گذاشتن خشونت...

 

پ.ن. رحلت عالم دینی شریف و غیور و ظلم ستیز و آزاده ، آیت الله منظری رو تسلیت می گم .

 

پ.ن. این مدت ذهنم اینقدر درگیر و دار پستی و بلندی خشونت بود که جایی برای فضای لطیف شعر نداشت. برای همین شعر "مرگ نازلی" شاملو رو می گذارم.

ــ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
    در خانه، زير ِ پنجره گُل داد ياس ِ پير.
    دست از گمان بدار!
    با مرگ ِ نحس پنجه ميفکن!
    بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...

نازلي سخن نگفت;
                         سرافراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...

ــ نازلي! سخن بگو!
    مرغ ِ سکوت، جوجه‌ي مرگي فجيع را
    در آشيان به بيضه نشسته‌ست!»

نازلي سخن نگفت;
                          چو خورشيد
از تيره‌گي برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يک دَم درين ظلام درخشيد و جَست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گُل داد و
            مژده داد: «زمستان شکست!»
                                                      و
                                                         رفت...
 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط از نوادگان قابیل | 

زیاد عادت ندارم نوشته یا شعری رو به کسی تقدیم کنم اما این بار عادت شکنی می کنم و این شعرم رو که به یمن تولد حضور مهدی توی وبلاگم گفتم به خودِ مهدی تقدیم می کنم....

 

در این زمانه که تندیس شهر هم زاغ است

جدال مدعیان دروغگو داغ است

میان این همه خورشید های رو به کسوف

زمانه ای که سزای چراغ شلاق است

در این زمان که خدایان یأس می رقصند

نفس ز حنجر "بیگانه "* و "استفراغ"** است ***

خطوط آخر این فصل های پوچ و عبوس

خطوط آخر دنیا که مرگ، تریاق است

سرم هنوز به لبخند های تو دلشاد

دلم به مهر نگاهت هنوز مشتاق است

نه ، "هیچ چیز تو را از دلم نخواهد برد"

و طبق منطقمان این مثال ِ مصداق است

در این زمانه .... خدا را هزار مرتبه شکر

تو هستی و چمنم با حضور تو باغ است

 

پ.ن.* بیگانه ، رمانی است از آلبر کامو

پ.ن.** استفراغ نام رمانی است از ژان پل سارتر

پ.ن.*** می دونم این مصراع به خاطر حضور "استفراغ" از وزن خارج شده اما می خواستم که حتما واردش کنم و جای دیگه ای براش سراغ نداشتم . ندید بگیرید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط از نوادگان قابیل | 

زن ، مادر ، دختر ، خواهر ...

این کلمات در ذهن بعضی ها با مفاهیمی مثل لطافت ، جذابیت ، احترام ، تقدیس و ... مقارن می شود . در ذهن عده ای دیگر با عبارت هایی مثل ضعیفه ، سکس ، جنس ضعیف ، " کل المراة عورة" ، دنده چپ مرد ، مزاحم ، کدبانو ، شهوت ، احساساتی ، نصف العقل و نصف الایمان و ... وصف می شود و در ذهن گروهی هم با برابری طلبی و مرد گونه بودن و حتی فمینیسم مجسم می شود و در ذهن های دیگر هم با تعبیراتی دیگر ...

کاری به توصیف هایی که خارج از مرزهای ایران از زن می شود ندارم . روی سخنم با همین ایران و اذهان ایرانی است. وقتی به تاریخچه حقوق زنان در ایران نگاهی می اندازم کلاهم را بالاتر می گذارم و می گویم باز جای شکرش باقی است که در این روزگار زندگی می کنم . دورانی که که دیگر سر حداقل حقوقی مثل درس خواندن نیازی به چانه زنی و اجازه های ملتمسانه و مخفی کاری ( که بیشتر اوقات به محروم ماندن از درس هم منتهی می شده است ) ندارم . هرچند به نظرم امکانات و حقوقی که زنان ایرانی به دست آوردند خودجوش و خودخواسته نبوده و لااقل تا جایی که من می دانم هرگاه تلاش های فراوان و حرکت های خودجوش زنان کشورهای اروپایی برای گرفتن حقی به ثمر نشسته است ، چند وقت بعد این دستاورد به صورت واردات به ایران هم راه یافته است .

نمونه اش حق رای زنان است که به عنوان دستاویزی سیاسی و بیشتر در شکل و رنگ رشوه به زنان داده شد و باز تا جایی که من می دانم قبل از آن حرکت خودجوشی برای گرفتن این حق راه نیفتاده بود . البته قبول دارم که از زمانی که مدرنیته وارد ایران شد ، زنانی به ندرت از قالب سنتی خود خارج شدند و به دنبال حقی شتافتند . اما اگر اکنون در کشورهای غربی تنها قوانین و عادت های مرد سالاری سد راه زنان می شود در ایران پتک بزرگتری به نام دین وجود دارد که در محدوده های بیشتری بر محدودیت های زنان افزوده است .

درست است که در کتاب مقدس هم زن بسیار تحقیر شده است و قوانین سختی او را محصور کرده است اما تفاوتش در این جاست که در غرب ، یک روند آهسته و پیوسته در حرکت زنان وجود داشت که آگاهی تدریجی حاصل می کرد و به تدریج این آگاهی را به تمام اقشار اشاعه می داده است . یک فرآیند معقول که به تدریج تابوهایی را می شکست و انتقادهایی را پاسخ می داد و هنجارهایی را حاصل می کرد و در نتیجه رفته رفته حقوقی را برای زنان اساسی بر می شمرد . اما زمانی که نتیجه این روند بدون داشتن پیش زمینه و سیر مقدماتش به عنوان یک محصول وارداتی وارد ایران می شود ، یک قلمبه آگاهی فقط در اختیار قشر بسیار محدودی قرارمی گیرد و اکثریت نه تنها آگاهی ندارند که حتی این حق طلبی را محکوم می کنند و به هر وسیله دینی ، اجتماعی ، سنتی و .. در صدد سرکوب آن ها بر می آیند . و چه بسیار می بینم زنانی را که وقتی انسانیت و وجود متفردشان را در برابر وجود مرد به آنان یادآور می شوم ، انکارم می کنند و واقعا هدف خلقتشان را بودن "برای" مرد می دانند . اینجور وقت ها نمی دانم بخندم یا از فرط تاسف گریه کنم . زمانی که می خواهم به کسی به زور بقبولانم که : "به خدا تو هم حق داری" و او مصرانه و حتی با خشونت حقش را انکار می کند . تا چه رسد به خشم مردانی که با نتایج این واردات ، قرن ها سلطه و سالاریشان زیر علامت سوال می رود .

از ماجراهای سیاسی اخیر ناراحت شدم . خیلی ناراحت شدم ، اینقدر که هر روز با جماعت معترض خیابان های تهران را زیر پا گذاشتم اما برای من از دردناک ترین روزها روزهایی بود که جناب احمدی نزاد (مانند رژیم سابق) با دادن وزارت به زن می خواست به بی آگاهی زنان حق السکوت دهد . روزهایی که توانایی و ناتوانی زنان برای سمت بی مقدار وزارت نقل و طنز هر محفلی شده بود . روزهایی که فریاد خانم رجبی بلند شد و ناتوانی زنان ( هم جنسانش ) را بر سر هر کوی و برزن شعار داد و هر جا می خواستم دفاع کنم و بگویم که وزارت چنان ارزشمند و پیچیده نیست که در زن و مرد بودنش آن هم در این دوره و زمانه فرقی حاصل شود ( آن هم با تاج هایی که وزرای قبلی و فعلی بر سرمان زدند)، ضربه سخن خانم رجبی بر سر حرفم فرود می آمد .

برایم مهم است که در پیشروی جامعه به سوی آزادی و برابری ، یار باشم ، اما مهم تر این است که در برابری حقوق زن و مرد در کشورم گام بردارم .

برایم مهم است که رییس جمهور کشورم انسان شریف تر و صادق تری شود اما مهم تر این است که به جایی برسیم که کاندید زن ریاست جمهوری به جرم زن بودنش تمسخر و رد صلاحیت نشود .

برایم مهم است که جامعه حق طلب ، آگاه و رو به سوی تعالی باشد اما مهم تر این است که هم جنسان خودم را در جامعه به سوی خودشکوفایی و تعالی مدد کنم .

 

پ.ن . کاش بعضی آیات در قرآن نبودند تا سخنم را در لحظه شکوفایی در نطفه خفه نمی کردند . کاش ... کاش ...

 

پ.ن. چند روز پیش از خیابونی می گذشتم ، 3 تا پسربچه 8-9 ساله بازی می کردند . یکدفعه یکی از بچه ها به دوستش ناسزایی گفت که من و تمام آدم های توی خیابون اول به هم نگاه کردیم و بعد از شدت شرم تا ته خیابون سر به زیر انداختیم ... و من تا مدت ها به این فکر می کردم که کدومشون مقصرند ؟ خانواده ای که نتونسته بچه 8-9 ساله ای رو تربیت کنه؟ سیاستی که مردم رو تو گرداب فقر اقتصادی و اجتماعی و آموزشی گرفتار کرده و پای خیلی حرف ها و دردها رو به خونه ها باز کرده ؟ تلویزیون ، ماهواره و نت و درکل تکنولوژی ای که راه خیلی کارها رو برای خیلی کارها و شنیدن ها باز کرده و روابط خانواده رو ضعیف کرده؟ یا ...؟ و ترسیدم .... ترسیدم از اینکه پسر خواهر 7 ساله ام داره تو چه فضایی بزرگ می شه و بچه 5 ماهه خواهرم تو چه جامعه ای قراره دست و پا بزنه ؟ ترسیدم از جامعه ای که اکثر دارایی های فرهنگیش وارداتیه و وضعیتی اسف بارتر از رفرنس هاش خواهد داشت ... ترسیدم از اخلاق و ارزشی که داره جون می کنه و نفس های آخرش رو انگار توی همین نسل باید بکشه ... دوست دارم از فرط ترس و یاس ، دوباره به آرزوهایی هر چند در حد توهم رو بیارم که

کاش دستی از غیب برون می آمد و کاری می کرد.

 

پ.ن. اگر با هر قسمت از حرفم مخالفید خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.

 

پ.ن. و سروده ای که مدتی پیش گفتم و با اینکه بیانش خشنه اما دوستش دارم :

چقدر فاصله بین من و شماها بود

عجب تصور خامی ، همه اش رویا بود !

اسیر تنگ دلم را به رود خوش کردم

سراب بود ولیکن چقدر زیبا بود

میان معرکه جنگ چشم بستم تا

شعار صلح دهم ؟ ذات جنگ دعوا بود !

محاکمه شدم و جرم من همین بس که

دلم هوای سفر داشت ، سر به بالا بود

خدای دین مرا بر صلیب خواباندید

خداکشی هم از آیینتان هویدا بود

سکوت وار خدا را به عقل پروردم

لگد زدید به باری که نوشکوفا بود

دل نهنگی من باز یاد ساحل کرد

تفاهم من و دریا ؟ آه رویا بود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط از نوادگان قابیل | 

بالاخره تموم شد . بعد از یک سال . پایان نامه ای که گاه تموم شدنش رو تو خواب می دیدم . پایان نامه ای که اکثر دوستام توی یه هفته تموم کردن. اما پشیمون نیستم که یه سال سر یه موضوع موندم . آخه از توش به یه چیز مطمئن شدم . زندگی واقعا هیچ معنایی نداره . موضوع پایان نامه ام اگزیستانسیالیسم و معنادرمانی بود . جالبه که فرانکل توی معنادرمانی می گه آدم ها به 4 طریق می تونن برای زندگیشون معنا درست کنند . 1- رنج 2- مرگ 3- کار 4- عشق .

مایوس کننده ترینش کاره . وقتی به اینجا رسیدم که فرانکل یکی از معناساز های زندگی رو کار دونسته از کل حرف هاش نا امید شدم و با خودم گفتم شاید اون هم فقط از دور دستی بر آتش داشته ... قضاوت ناعادلانه است ؟ باشه ... اصلا دیگه در مورد فرانکل چیزی نمی گم . به نظرم رنج ، تلاشی موقتی در آدم به وجود میاره که رنج رو برطرف کنه . چون اگه به یه آدم بی معنا وسط تقلایی که در مبارزه با رنج می کنه بگیم : آخرش که چی ؟ وقتی رنجت رفت مگه قراره چی بشه ؟ به نظرتون باز هم به تقلاش یا اون شدت ادامه می ده ؟ مرگ هم همینطوره . اتفاقا مرگ به آدم دلهره و اضطرابی می ده که به بی معناییش دامن می زنه. آدم از یه طرف می دونه که یه روز تموم می شه ، یه روزی که خودش نمی دونه و نمی تونه کنترلش کنه . یه لحظه ای که ممکنه هر لحظه باشه . و از طرفی دلش می خواد توی این فرصت محدود خوب زندگی کنه اما چون به جایی نمی رسه محدود بودن فرصت دلهره اش رو بیشتر می کنه . عشق هم یه معنای موقتیه . کاملا موقتی . چند سال که از وصال عشقی بگذره ، عشق هم می شه مثل هر ماجرای دیگه ای که تو زندگی اتفاق افتاده و ازش می شه رد شد . کار هم که دیگه اسف بار ترین راه فرار از این سواله که " تو زندگی قراره چه اتفاقی بیفته ؟ زندگی قراره آخرش به کدوم راه باریکه برسه که بتونه رنگ دریا رو ببینه ؟ "

به نظر من یکی از چیزایی که می تونه اسم معنا رو بگیره ، خداست . دین . معنویت یا هر چیزی از این قبیل . خلاصه یه امر مابعد الطبیعی که با مرگ تموم نشه . یه چیز فراگیرتر و قدرتمند تر از انسان . مهم نیست خدا باشه یا غیر خدا . مهم اینه که معنا بده . به فرد انگیزه ای بده که بتونه مابقی زندگیشو قدم بزنه یا بدوه .

 

پ.ن. وقتی نشونه های شهسوار ایمانی کی یرکگور رو می خوندم چقدر یاد خطبه همّام امام علی (ع) افتادم . چرا متالهین ادیان مختلف آخرش به یه نقطه مشترک می رسند ؟

 

پ.ن. وقتی شنیدم قراره تاریخ به دست این دولت، به این وقیحی کاریکاتور بشه آه از نهادم بلند شد. انگار دانشمند ها و حکما از دل آسمون یکدفعه پریدن بیرون و شرایط سیاسی _ اجتماعی – اقتصلدی – دینی و ... جامعه توی سیر و بلوغ تفکرشون تاثیری نداشته !!!

 

پ.ن. امسال برای اولین بار شب قدر رو توی حسینیه ارشاد به صبح رسوندم . تجربه با ارزشی بود که مسلما به تجربه نکردنش ارجحیت داشت به خصوص در کنار دوست عزیزم زینب ، همینطور شعار های الله اکبر بعد از قرآن به سر گرفتن ...

 

پ.ن. آقای امیر ، واقعا از این همه لطف سپاسگزارم . هنوز فرصت نکردم همه اطلاعاتی که دادی رو بخونم اما تا جایی که خوندم برام جالب بود و لازم بود که ازت تشکر کنم .

 

پ.ن. یه خبر خوش دارم اینکه موسسه معرفت و پژوهش هنووووز تعطیل نشده و این ترم هم کلاس های جالبی گذاشته ... کسایی که علاقه دارن حتما یه سر بزنن.

 

پ.ن. در مورد شان زن در اسلام حدیث های شگفت انگیزی دیده بودم اما به تازگی به احادیثی برخورد کردم که در شگف انگیزی، گل سر سبد تمام شنیده هامه !!!!!!!!!!!!!!

«در حدیث منقول است که حضرت رسول چون به خواستگاری زنی می فرستاد می فرمود گردنش را بو کنند که خوش بو باشد و غوزک پایش که پر گوشت باشد.»

«حضرت صادق فرمود که خوبی زن آن است که مهرش کم باشد و زاییدنش آسان باشد و شومی زن آن است که مهرش گران و زاییدنش دشوار باشد.»

حضرت امیرالمومنین فرمود که مردی که کارهای او را زنی تدبیر کند ملعون است.»

«حضرت رسول چون اراده جنگ داشتند با زنان خود مشورت می کردند و آن چه ایشان می گفتند خلاف آن عمل می کردند.»

حضرت رسول فرمود که اگر امر می کردم که کسی برای غیر خدا سجده کند هر آینه می گفتم که زنان برای شوهران سجده کنند

منبع:مجلسی، محمدباقر(1037-1111ق)، حلیه المتقین(در آداب و سنن و اخلاق اسلامی)، انتشارات باقرالعلوم

 

پ.ن. متاسفانه برای این پست اینقدر درگیر پایان نامه بودم که وقت فکر کردن به خودم هم نداشتم چه برسه به شعر گفتن ! اما یک شعر از ویلیام بلیک می گذارم:

ترانه :

چه شادمانه ، گردش کنان

از مرغزاری به مرغزاری می رفتم؛

و سرفرازی تابستان را به تمامی می چشیدم؛

تا شاهزاده عشق را دیدم.

که بر پرتو آفتاب سبک می پرید.

زنبق ها را از برای گیسوانم نشان داد

و گلهای سرخ آزرمگین را از برای پیشانی ام.

در باغ های دلگشای خود راهم داد

آن جا که سرمستی های زرینش می رویند.

بال های من از شبنم های شیرین بهاری تر بود

و آفتاب خروش مرا شعله ور ساخت.

او مرا در تور پرندینش بگرفت

و در قفس زرینش زندانی ام کرد.

او دوست می دارد که بنشیند

و به ترانه من فرا گوش دهد؛

آنگاه ؛ خنده زنان ؛ سراندازی می کند و با من به بازی می پردازد

و زان پس بالهای زرین مرا فراخ می گسترد

و آزادی از کف رفته ام را به سخره می گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط از نوادگان قابیل | 

کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت.

" نیچه

"متاسفانه در دنیایی و از این دنیا در مرز و بومی زیست می کنیم که هر آن کس که زورمند است ، به خیالش که حاکم قوه اندیشه و زمان دیگران هم می شود . او زور دارد ، پس می تواند وقت مرا از صافی بگذراند و دانه درشت های زمانم را به یغما ببرد . او زور دارد پس می تواند مغزم را و اندیشه ام را کالبد شکافی کند ، هر آنچه مخالفش است با گرته برداری حذف و با توهماتش فضاهای خالی را پر کند . او زور دارد ، پول هم دارد ، پس بهترین ها را می تواند داشته باشد . شنیده ام که کیارستمی گفته : " نبوغ در محدودیت ها ایجاد می شود " پیش از این که جمله کیارستمی را بشنوم هم گمانم بر همین امر بود اما واقعا همه جا صادق است ؟ "او"* خودش همه جا یک پایه پارتی بازی است و همه امکانات را دارد و من برای ورود به هر جا باید اول اجازه او و دوستانش را بگیرم و اگر مغزم و زبانم را در مصرف گرته برداری و صافی او قرار ندهم من هیچ جا نخواهم بود و در نمودارهای جامعه شناختی هیچستانی خواهم شد از اهالی هیچ و مشغول به هیچ. تنها بین کتاب هایم محو خواهم شد . همانطور که الان محو شده ام . آب خواهم شد ، قطره ای شاید روی صفحه ای از کتابی از کتاب های کتاب خانه هایم ... و شاید هم تن به روزمرگی دهم و همانی شوم که پدرم خواسته ... یک زن خانه دار کدبانو که چشم در راه آقا بالاسر است . اما من ترجیح می دهم قطره شوم و کمتر، هیچ شوم اما اسیر روزمرگی نشوم ، نابود شوم اما برای مقامی یا اجازه ای یا مطلوبی زیر بار ظلم و زور و پول نروم . 3 ساعت است که نشسته ام در انتظار مدیری که می گوید جلسه دارم اما صدای بازی با نوه اش از پشت درهای بسته هم به گوشم می رسد و من چنان سرم را روی کتابم خم کرده ام و در معنایی که فرانکل تقلا می کند به زندگیم تزریق کند غرق شده ام که شک می کنم قطره ای که روی کتاب چکید عرق پیشانیم بوده یا وجودم است که تبدیل به قطره شده .

-------------------------

خانم مدیر در حال نماز خواندن است و معاونش هم جلوی پای من در سجده افتاده . نه اشتباه نکنید ، مسلما جلوی پای من که نه ، من در جهت قبله به انتظار مدیر نشسته ام . اما با وجود این تحقیر ، من در وجودم رنجی را حس می کنم که او و هم مسلکانش هیچ گاه و هرگز در قلبشان حس نخواهد کرد . رنجی مایه مبارزه من خواهد شد و مسیر زندگیم را به نشیب و فراز خواهد سپرد که ایشان حسرتش را با خود به گور خواهند برد . من حامل یک رنج انسانی هستم ، رنجی که چه بسا آبستن نبوغ باشد .

-------------------------

بالاخره مرا احضار کرد ، پذیرفت و در کلام نخستین قرآن را چون پتکی بر سرم کوبید . اینقدر سخت که گوشم سوت کشید و خونابه در چشمم شکفت . استخاره ای که نمی دانم از کجای قراردادمان استخراج کرده بود بهانه کرد تا غیرمستقیم بگوید : سرت سبز است ، دلت سبز است و کسی خبر حضور تو را در جمعیت سبز اندیشان به من داده است و من از تو که از اندیشه هم بیزارم و حالا هم که قدرت در دستان من شور گرفته پس اخراج. "

او خودش را به خریت زد و گمان کرد من جمله اش را باور می کنم. اول فکر کردم : " خب اجازه مرا از خدایش خواسته و من و خدای او هم که ... " اما او مغرور تر از این ها بود که حتی از خدا اجازه بگیرد . طبل توخالی ای بود در دست قدرت و من آواز نابهنجارش را از نزدیک می شنیدم.

استفاده ای کثیف از دین کرد و استفاده ای کثیف تر از یگانه مرجع معتبر دینی من ، قرآن . می خواستم بگویم دیگر دست به قرآن دراز نخواهم کرد که مرا زیر پای قدرت له کرد . اما نه . نمی گویم که قرآن یگانه امیدی است که بتوانم از قبلش معنایی به زندگیم راه دهم . از قرآن دلگیر نخواهم شد اما تنفرم از دیندارانی چنین ، فزونی یافت . دینی که باتوم دست طفل 16 ساله می دهد . دینی که قتل را مباح ، مستحب و بلکت هم واجب می کند . دینی که قلب می شکند ، داغدار می کند ، دینی که ظلم می گوید و مظلوم را شکنجه می دهد تا اعتراف کذب بگیرد . دینی که سکوت را در برابر ظلمی چنین آشکار روا می دارد .دینی که اهل چرتکه اندازی است . دینی که حق له کردن می دهد . دینی که مرا و غرور مرا و وجودم را امروز نادیده گرفت . و گذاشت زیر چنگال زنی با ندای دین داری ، صدای خرد شدن استخوان های وجودیم را بشنوم و از سر بی پناهی در گلویم مهیب انفجاری حس کنم . نه تنها حقم را ببینم که در تجاوز قررار گرفته که برچسب دار هم بشوم .

دینی خواهم ساخت . دینی که مانند "کس" خواب فروغ باشد . دینی مهربان و خیرخواه .نامش؟ اسلام یا غیر اسلام چه تفاوت ؟ مهم ذات دین است و مهم این است که دین من به خیر به انسانیت به اخلاق و حتی به خدا هم نزدیک تر باشد.

به قول خواجه شیراز:

غلام همت دردی کشان یکرنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند....

و اما شعرم که به نیت دیگه ای گفتم ولی وقتی تموم شد نمی دونم چرا ولی خوشبختانه رنگ سبز هم گرفت ...

نهنگ ها به سواحل پناه آوردند

و مرگ را و دلش را به آه آوردند

چه بی بها شده مرگی که پشت هر شیشه

حراج خورده برای نگاه آوردند

کلاغ های عزادار ِ پیرِ شهرِ خموش

خبر ، خبر، خبر از یک گناه آوردند

دوباره نسل کشی ، ننگ ، قتل هم ریشه

قصاوتی که از انبوهِ جاه آوردند

زبان سرخ ، سرم را به دست طوفان داد

چه ناشیانه برایم گواه آوردند

زمین نوشته رنجی است بی یقین ، هرچند

گذشتگان سر هر بند ، راه آوردند

و باز کلبه و تنهایی و طنین سه تار

چه خوب شرح مرا در سه گاه آوردند

پ.ن* مخاطبم از "او" همان شخص مدیر است.

پ.ن. به نظرم تبریک ماه رمضون کار بی دلیلیه چون محلی از تبریک نداره ، به نظرم یه فرصت استفاده از معنویت حاکم بر زمان و مکانه . امیدوارم هر کس که در تکاپوی پیدا کردنشه ، بیشترین استفاده و بهترین برکات نصیبش بشه .

پ.ن. جناب اکونومیست . روی پیشنهادتون دارم فکر می کنم و هر وقت جمع بندیم کامل شد حتما درباره موضوعی که مطرح کردید ،می نویسم . سپاس از جرقه ای که در ذهنم روشن کردید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط از نوادگان قابیل |